تبليغاتX
دل نوشته های من
دل نوشته های من
 

در میان تمام دلتنگی های گاه و بیگاهم چیزی می درخشد. چیزی که از همه ی افکار درهم و برهم و پریشانم مهمتر است...گنگ تر است...مبهم تر است...چیزی که در میان هر هیاهویی سرش را بلند میکند و صاف در مقابلم می ایستد و با اقتدار می گوید:« نگاه کن...منم!» و من هیبتش را می بینم و ساکت می شوم...چیزی با عظمتی ستودنی که قامتش را به رخم می کشد... نورش چشمهایم را   می آزارد ولی نمی گذارد رویم را برگردانم...می گوید:«ببین...من را ببین...من همه جا هستم...آنقدر بزرگم که نمی توانی انکارم کنی...نمی توانی گمم کنی...چرا به دنبالم می گردی؟» و من سکوت میکنم و او حتما می داند که در اعماق دلم چقدر دلتنگش هستم...

او هست...همین جا...همین نزدیکی...من هم هستم... چرا دلتنگش می شوم؟

ترانه گردی:

 آهوی وحشی.....فرامرز اصلانی

ز غمت به سینه ـ ترنج.......محسن نامجو

سرو چمان......استاد شجریان

 


لينك ثابت | نويسنده | موضوع | تاريخ |
 

« و اینجاست که همه چیز دگرگون می شود و این جاست که آدمها می شوند دنیاها و ایگوها میشوند سرزمینهایی که حتی برای مملکت دارانشان هم ناشناخته است... و تصور کن در چنین جایی چقدر میتوانی "گم" باشی! و هر چه در تو هست سوالیست و هر چه گفته شده پاسخیست درست...این را باور کن... پیچیدگی در همه چیز هست و منشا تمام این چیزها آن است که "انسان" می خوانندش و او دنیایی است بزرگ که هر اندیشه ای در پیچ و خم کوچه هایش گم می شود و این همه حرف و مکتب این وسط...چه بلایی به سرشان می آید؟ و کدام یک "هست" و کدام یک را ساخته اند و مگر نه این است که انسان هر چه را نیاز داشته باشد می سازد؟ کما این که تا کنون ساخته است...و "حقیقت" مرتب فرار میکند...» 

این رو تو بغل کتاب خواص سیالاتم نوشتم. امروز برای شروع خوب بود.

ترانه گردی:

Because you loved me…Celine Dion

Astronomy- Where ever I may roam…..Metallica

Hallelujah…Jon Bon Jovi

بی تو به سر نمی شود....رضا یزدانی

شاعر میگه: ندارم من در این حیرت به شرح حال خود حاجت   که او داند که من چونم اگرچه من نمیدانم


توضیح این که چند روزی مجبورم کاملا تنها باشم البته با ترانه هایی که سکوت رو باهاشون شریک میشم. روزهای مهمی رو سپری می کنم. برای همین هم تصمیم گرفتم ثبتشون کنم.

 


لينك ثابت | نويسنده | موضوع | تاريخ |
 

هنگامی که یک ستاره به پایان عمر خود می رسد در خود فرو می ریزد. ذراتش به هم نزدیک و نزدیک تر می شوند. در هم فرو می روند. چگالی اش مرتب افزایش می یابد و انحنای فضا-زمان در اطرافش چنان زیاد می شود که نور هم نمی تواند راهی برای فرار پیدا کند. به زبان ساده تر یک «سیاهچاله» متولد میشود. انحنای فضا-زمان به فاصله از مرکز سیاهچاله وابسته است. هر چه به آن نزدیک تر شوید انحنا بیشتر می شود. در واقع وقتی به مرکز می رسید مخرج ها در معادلاتتان صفر می شوند...بی نهایتهای مزاحم... 

تعبیرهای مختلفی از این حالت می کنند ولی عموما مرکز سیاهچاله ها را «نقاط تکین» می نامند و ادعا می کنند در این نقاط چارچوب کلیه ی قوانین فیزیک در هم می ریزد و فضا و زمان در هم پیچیده میشوند.

نقاط تکین...ترکیب عجیبی است...نقاطی که قانون ها غیرمعتبر می شوند...اگر فرض کنیم در زندگی چنین نقاطی باشند...جاهایی که عقل در آنها بلنگد...نلنگد...به کلی به هم بریزد... به گمانم درگیر یکی از این نقاط شده ام...بی شک «زیبایی» یک نقطه ی تکین است. نقطه ای که تمام معادله هایم را به سمت بی نهایت می برد و چنان به وجدم می آورد که اساسی ترین استدلالات منطقی را به سخره میگیرم...سرمست می شوم و تبدیل می شوم به موجودی که بیش از همه برای خودم ناشناخته است... و این چنین کشف می کنم کوچه پس کوچه های وجود خود را و «لذت» چیزیست که اگر معنایی داشته باشد حتما در این احساس معنا می شود...

پ.ن: کاش قرصی بود که وقتی می خوردی «جرأت» خونت زیاد می شد!

تصویر: آسمان پرستاره اثر ون گوگ


لينك ثابت | نويسنده | موضوع | تاريخ |
 

در میان تمام اندیشه های پراکنده ام که مثل همین بیدی که اکنون زیرش نشسته ام به هر سو شاخه می پراکند به دنبال امید نمی گردم. باور کن تنها چیزی که به دنبالش نمی گردم همین امید است. وقتی همه چیز متحول می شود و تو همچون خمیری همراه هر حادثه ای متحول می شوی که چه بشود؟ یا اصلا به هر چیز همان قدر که فکر می کنی ارزش بدهی که دیگر چیزهای کمتری در این دنیا تو را برنجانند که چه بشود؟ هر آنچه قبلا برایت رنگی از ارزش داشت پاک شود و اگر قبلا فقط لاف بی قیدی می زدی  حال تا مغز استخوان تجربه اش کنی و مهر "..." را بکوبی بر پیشانی خودت که... که چی بشود مثلا؟ و یک عینک کج بزنی به چشمت که همه ی دنیا را کج ببینی ...همه ی دنیا را حتی فرمولهای انتقال جرم را آنقدر که پارامترهایش بریزد بیرون روی کف اتاق...نه تنها فرمول ها را کج ببینی که استاد را هم و دست خط دوستت را هم و بطری آب پرتقال را هم و ....همان بطری آب پرتقال را هم! کج ببینیم که مستی عالمی دارد رفیق.و کماکان مسئله این است کی من و تو می فهمیم که این جام تهی را چگونه پر کنیم و چه بنوشیم...

آش دوست داری؟ اگر زندگی ام مثل آش نباشد این روزها دسته کمی از آن ندارد...همه چیز تویش پیدا می شود...و اصلا به تو چه مربوط رفیق من که چه میشود آخرش و کی به کی است؟ و دقیقا همان اندازه به تو مربوط نیست که به من...و من این روزها فقط دو بال می خواهم  که پرواز کنم و کمی جرات که این حس را فریاد بزنم... چه کسی گفته جان همه ی داستان های شوخی و جدی دنیا "عشق" است که نیست و من خودم دارم یکی اش را به چه نازی... که مثل شراب مستت می کند و گیج و خواب آلود و بانشاط...مستی هم عالمی دارد رفیق!

تو بگو گمراه! تو اصلا هر چه دلت می خواهد بگو کمااین که می گویی و می روی و تمام می شوی مثل جوهر خودکار من!

چیزهای کمی در این دنیا ارزش گفتن دارند و چیزهای کمتری ارزش نگفتن و فقط یک چیز ارزش جست و جو کردن دارد...و آن هم همان قدر پنهان است که آشکار و همان قدر دوست داشتنی است که حرص درآر!!

بده من آن هدفون عزیزم را می خواهم پرواز کنم!


لينك ثابت | نويسنده | موضوع | تاريخ |