
در میان تمام دلتنگی های گاه و بیگاهم چیزی می درخشد. چیزی که از همه ی افکار درهم و برهم و پریشانم مهمتر است...گنگ تر است...مبهم تر است...چیزی که در میان هر هیاهویی سرش را بلند میکند و صاف در مقابلم می ایستد و با اقتدار می گوید:« نگاه کن...منم!» و من هیبتش را می بینم و ساکت می شوم...چیزی با عظمتی ستودنی که قامتش را به رخم می کشد... نورش چشمهایم را می آزارد ولی نمی گذارد رویم را برگردانم...می گوید:«ببین...من را ببین...من همه جا هستم...آنقدر بزرگم که نمی توانی انکارم کنی...نمی توانی گمم کنی...چرا به دنبالم می گردی؟» و من سکوت میکنم و او حتما می داند که در اعماق دلم چقدر دلتنگش هستم...
او هست...همین جا...همین نزدیکی...من هم هستم... چرا دلتنگش می شوم؟
ترانه گردی:
آهوی وحشی.....فرامرز اصلانی
ز غمت به سینه ـ ترنج.......محسن نامجو
سرو چمان......استاد شجریان
امشب غمگین می باشیم واسه همین هم چیزی نمی نویسیم هرچند برد اسپانیا کلی چسبید. پیشرفتمون هم خیلی جالب نبود...
ترانه گردی:
Shakira----Inevitable
شاعر هم امشب اسپانیولی می گه من نمی فهمم!
« و اینجاست که همه چیز دگرگون می شود و این جاست که آدمها می شوند دنیاها و ایگوها میشوند سرزمینهایی که حتی برای مملکت دارانشان هم ناشناخته است... و تصور کن در چنین جایی چقدر میتوانی "گم" باشی! و هر چه در تو هست سوالیست و هر چه گفته شده پاسخیست درست...این را باور کن... پیچیدگی در همه چیز هست و منشا تمام این چیزها آن است که "انسان" می خوانندش و او دنیایی است بزرگ که هر اندیشه ای در پیچ و خم کوچه هایش گم می شود و این همه حرف و مکتب این وسط...چه بلایی به سرشان می آید؟ و کدام یک "هست" و کدام یک را ساخته اند و مگر نه این است که انسان هر چه را نیاز داشته باشد می سازد؟ کما این که تا کنون ساخته است...و "حقیقت" مرتب فرار میکند...»
این رو تو بغل کتاب خواص سیالاتم نوشتم. امروز برای شروع خوب بود.
ترانه گردی:
Because you loved me…Celine Dion
Astronomy- Where ever I may roam…..Metallica
Hallelujah…Jon Bon Jovi
بی تو به سر نمی شود....رضا یزدانی
شاعر میگه: ندارم من در این حیرت به شرح حال خود حاجت که او داند که من چونم اگرچه من نمیدانم
توضیح این که چند روزی مجبورم کاملا تنها باشم البته با ترانه هایی که سکوت رو باهاشون شریک میشم. روزهای مهمی رو سپری می کنم. برای همین هم تصمیم گرفتم ثبتشون کنم.
دماغمو می چسبونم به شیشه ای که از باد کولر یخ کرده. احساسی دارم شبیه وقتی که زانوی لختم روی آسفالت یخ کشیده میشه...اسمش درده. ولی از این هوشیاری خیلی راضیم. مثل وقتی که از شدت خواب نمی تونی چشماتو باز نگه داری...آروم آروم پلکات سنگین میشه و گرمای دلپذیری وجودتو فرامیگیره و داری میری تو رویا که...یه لیوان آب یخ می پاشن روی صورتت...آزاردهنده و شوک آوره ولی به هوشیاریش می ارزه. امروز روز مهمی بود. فکر کنم خدا به مناسبت روز زن یه حال اساسی بهم داد!
پاشو بچه...پاشو...همه یه روزی زمین می خورن ولی فقط بعضی ها بلند میشن.پاشو....
ترانه گردی:
Falling into history- My happy ending----Avril lavigne
مرغ شیدا... محسن نامجو
بی فایده اس...خودمو گول میزنم. فقط دارم سعی می کنم فرار کنم. هر جا میرم می بینمش... به هر جا نگاه کنم انگار مستقیم زل زدم تو چشماش...زل زده تو چشمام...دروغ می گم...وانمود می کنم نمیبینمش...آخ...دروغ می گم...می دونم راه فرار ندارم...بیخودی خودمو خسته می کنم...زل زده تو چشمام...نگاهش بیشتر از اون که مهربون باشه پر از سواله...چرا یهو اینقدر ترسناک شده؟ من چرا اینقدر می ترسم؟ از روبرو شدن باهاش...هر کاری می کنم که عقب بیفته...فقط عقب بیفته...
بی فایده اس...

دلم نمی خواست اینا رو اینجا بنویسم ولی مثل این که بدجوری عادت کردم!
اعتراف می کنم
من نیز گاه به آسمان نگاه کرده ام
دزدانه در چشم ستارگان
نه به تمامی آنها
تنها بدان ها که شبیه ترند
به چشمان تو...

نقاشی از خودم
هنگامی که یک ستاره به پایان عمر خود می رسد در خود فرو می ریزد. ذراتش به هم نزدیک و نزدیک تر می شوند. در هم فرو می روند. چگالی اش مرتب افزایش می یابد و انحنای فضا-زمان در اطرافش چنان زیاد می شود که نور هم نمی تواند راهی برای فرار پیدا کند. به زبان ساده تر یک «سیاهچاله» متولد میشود. انحنای فضا-زمان به فاصله از مرکز سیاهچاله وابسته است. هر چه به آن نزدیک تر شوید انحنا بیشتر می شود. در واقع وقتی به مرکز می رسید مخرج ها در معادلاتتان صفر می شوند...بی نهایتهای مزاحم...
تعبیرهای مختلفی از این حالت می کنند ولی عموما مرکز سیاهچاله ها را «نقاط تکین» می نامند و ادعا می کنند در این نقاط چارچوب کلیه ی قوانین فیزیک در هم می ریزد و فضا و زمان در هم پیچیده میشوند.
نقاط تکین...ترکیب عجیبی است...نقاطی که قانون ها غیرمعتبر می شوند...اگر فرض کنیم در زندگی چنین نقاطی باشند...جاهایی که عقل در آنها بلنگد...نلنگد...به کلی به هم بریزد... به گمانم درگیر یکی از این نقاط شده ام...بی شک «زیبایی» یک نقطه ی تکین است. نقطه ای که تمام معادله هایم را به سمت بی نهایت می برد و چنان به وجدم می آورد که اساسی ترین استدلالات منطقی را به سخره میگیرم...سرمست می شوم و تبدیل می شوم به موجودی که بیش از همه برای خودم ناشناخته است... و این چنین کشف می کنم کوچه پس کوچه های وجود خود را و «لذت» چیزیست که اگر معنایی داشته باشد حتما در این احساس معنا می شود...

پ.ن: کاش قرصی بود که وقتی می خوردی «جرأت» خونت زیاد می شد!
تصویر: آسمان پرستاره اثر ون گوگ
........
......
...
..
!!!!!!

پ.ن: به وجد آمده ایم...از دو چیز...همزمان! جای همه خالی...شاید هم رستگاری در ۳:۳۳ صبح!
باران که ببارد...
دلم هوای دستهای تو را که بکند...
همه ی شاخه های درخت کوچک پشت پنجره با این که هنوز کامل قد نکشیده برایم دست می شوند... دستهایی کوچک و خیس...
دلم که گریه ی بی بهانه بخواهد... همه ی ابرها با هم می گریند...
دلم که آواز بخواهد...حتی کلاغ روی شاخه ی درخت هم سعیش را می کند...
سردم که شد...قبای باران را خودت می اندازی روی دوشم...
صورتم را که بچسبانم به شیشه...از همان پشت شیشه هزاران بوسه روانه ی گونه هایم می کنی...
و همه ی اینها را جز من و آسمان کسی نمی فهمد...ببین چطور می غرد!
در میان تمام اندیشه های پراکنده ام که مثل همین بیدی که اکنون زیرش نشسته ام به هر سو شاخه می پراکند به دنبال امید نمی گردم. باور کن تنها چیزی که به دنبالش نمی گردم همین امید است. وقتی همه چیز متحول می شود و تو همچون خمیری همراه هر حادثه ای متحول می شوی که چه بشود؟ یا اصلا به هر چیز همان قدر که فکر می کنی ارزش بدهی که دیگر چیزهای کمتری در این دنیا تو را برنجانند که چه بشود؟ هر آنچه قبلا برایت رنگی از ارزش داشت پاک شود و اگر قبلا فقط لاف بی قیدی می زدی حال تا مغز استخوان تجربه اش کنی و مهر "..." را بکوبی بر پیشانی خودت که... که چی بشود مثلا؟ و یک عینک کج بزنی به چشمت که همه ی دنیا را کج ببینی ...همه ی دنیا را حتی فرمولهای انتقال جرم را آنقدر که پارامترهایش بریزد بیرون روی کف اتاق...نه تنها فرمول ها را کج ببینی که استاد را هم و دست خط دوستت را هم و بطری آب پرتقال را هم و ....همان بطری آب پرتقال را هم! کج ببینیم که مستی عالمی دارد رفیق.و کماکان مسئله این است کی من و تو می فهمیم که این جام تهی را چگونه پر کنیم و چه بنوشیم...
آش دوست داری؟ اگر زندگی ام مثل آش نباشد این روزها دسته کمی از آن ندارد...همه چیز تویش پیدا می شود...و اصلا به تو چه مربوط رفیق من که چه میشود آخرش و کی به کی است؟ و دقیقا همان اندازه به تو مربوط نیست که به من...و من این روزها فقط دو بال می خواهم که پرواز کنم و کمی جرات که این حس را فریاد بزنم... چه کسی گفته جان همه ی داستان های شوخی و جدی دنیا "عشق" است که نیست و من خودم دارم یکی اش را به چه نازی... که مثل شراب مستت می کند و گیج و خواب آلود و بانشاط...مستی هم عالمی دارد رفیق!
تو بگو گمراه! تو اصلا هر چه دلت می خواهد بگو کمااین که می گویی و می روی و تمام می شوی مثل جوهر خودکار من!
چیزهای کمی در این دنیا ارزش گفتن دارند و چیزهای کمتری ارزش نگفتن و فقط یک چیز ارزش جست و جو کردن دارد...و آن هم همان قدر پنهان است که آشکار و همان قدر دوست داشتنی است که حرص درآر!!

بده من آن هدفون عزیزم را می خواهم پرواز کنم!